نور

نور

درشبی تاریک و تنها نور هدی ست

نور ایمان ور بتابد از خداست

من چه هستم تا یی ایمان روم

گر بخواهد او مرا خود رهنما ست

می نخوردی !؟ مست نکردی !؟ وای تو

گر بسوزی هر چه کردی آن بجاست

تا نسوزی تو نبینی در جهان

آنچه نیست و آنچه هست و یا چراست

شعر من گویای حق هرگز مباد

حرف حق از اولیاء باشد رواست

شعر من چون قلع و مس باشد عزیز

جمله از معصوم بود، وه آن طلاست

آب زمزم از لب حق آیدت

ور نه هر کس با نمی آب کی سقاست

نی برای گفتنی ها بوده ایم

صالحی گر گشته ایم راز بقاست

آرزو و درد ذوالحمد را بدان

کار من گردد تمام و او رضاست